در جواب جناب اوسعی پیرامون موضوع مولوی، عرفان و دین

با تشکر از جناب آقای اوسعی برای توضیحات کاماتان در مورد عرفان و دینداری مولوی. انتقادات فلسفی جناب عالی از مولوی شامل چند محور اصلی است که تا حد امکان و دانش خود به هر کدام از آنها می پردازم. این سوالات و انتقادات عبارتند از مکتب دینی او (سنی یا شیعه...بودن او). اعتقاد یا عدم اعتقاد او به احکام ظاهری دین و شرعیت. نقش تفکر تناسخی در دیدگاه او. قایل بودن یا نبودن او به معاد جسمانی. قایل بودن او به استهلاک و فنا در ذات خدا.

قبل از آن که به این سوالات یپردازم می خواستم این مطلب را روشن کنم که بنده با این که ارادت فراوانی به مولوی دارم و او را از بزرگان فرهنگ ایران و جهان و از اولیای خدا می دانم، خود را "پیرو" او نمی دانم و  انتقادات فلسفی بر تفکرات او را کاملا موجه می دانم. دلیل من برای مخالفت با مطالب جناب آقای اوسعی تکفیر مولوی توسط ایشان است و سعی من بر این است که ثابت کنم دیدگاههای مولوی می تواند با قرآن و فلسفهء اسلامی کاملا مطابقت داشته باشدُُُ، و نقد فلسفی او فرقی با نقد فلسفی ملاصدرا و دگر فلاسفهء اسلامی ندارد.

1- در مورد شیعه یا سنی بودن مولوی، جای بحث نیست. اسناد تاریخی به روشنی سنی بودن را تایید می کنند. و دیدگاههای او در مورد سوالات کلیدی فلسفی (چون جبر و اختیار و غیره)  که در برخی از ابیات نادرش دیده می شود به نزیک بودن عقاید او به مکتب اشاعره اشاره دارد. در برخی از این ابیات که در آنها به جدال مستقیم فلسفی پرداخنه است، مکتب معتزله را با استدلالات اشاعره ای مورد انتقاد قرار می دهد:

چشم حس را هست مذهب اعتزال / دیده‌ی عقلست سنی در وصل...

اما دیدگاه کلی مولوی فراتر از اختلافات فرقه ای مذهبی می رود. او معتقد است که راههای مختلفی برای رسیدن به  مقصود وجود دارد و اگر چه بعضی از راهها هموارتر و نزدیکتر و کم خطرتر هستند، منشاء و مقصود یکیست و در منزلگه خورشید دگر شرق و غرب مفهومی ندارد:

نه درازی ماند نه کوته نه پهن/ گونه گونه سایه در خورشید رهن


او با این استدلال تشویق به کنار گذاشتن اختلافات فرقه ای و تاریخی و کینه پروری میان شیعه و سنی، مسلمان و یهودی و مسیحی و  غیره می کند و همگی را به پرستش خداوند یکتا می خواند. همانطور که حضرت علی برای جلوگیری از دودستگی میان مسامانان نام سه تا از فرزندان خود را عمر، ابوبکر و عثمان می گذارد و یا در وصیت خود به فرزندانشان تذکر می دهند که هشیار باشند که مبادا حتی قتل او باعث ایجاد اختلاف میان مسلمانان شود.

 سختگیری و تعصب خامی است/ تا جنینی کار خوناشامی است

شایان ذکر است که مولوی با وجود آن که خود از علمای سنی بوده است، اشعاری نیز در مدح شهدای کربلا و امام حسین سروده است:

در دمی در صور گویی الصلا        برجهید ای کشتگان کربلا
ای هلاکت دیدگان از تیغ مرگ     برزنید از خاک سر چون شاخ و برگ
رحمت تو و  
آن دم گیرای تو           پر شود این عالم از احیای تو...

یا

ناله و نوحه کنند اندر بکا                شیعه عاشورا برای کربلا
بشمرند آن ظلمها و امتحان            کز یزید و شمر دید آن خاندان...
خفته بودستید تا اکنون شما           که کنون جامه دریدیت از عزا
پس عزا بر خود کنید ای خفتگان       زانک بد مرگیست این خواب گران
روح سلطانی ز زندانی بجست         جامه چه درانیم و چون خاییم دست
چونک ایشان خسرو دین بوده‌اند        وقت شادی شد چو بشکستند بند
سوی شادروان دولت تاختند              کنده و زنجیر را انداختند
روز ملکست و گش و شاهنشهی        گر تو یک ذره ازیشان آگهی...

با

کجایید ای شهیدان خدایی           بلاجویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک روحان عاشق     پرنده‌تر ز مرغان هوایی...
 


2- ایراد دیگرات از مولوی این بود که او به احکام ظاهری و شرعی اسلام پاییند نبوده و آنان را بیهوده و دست و پا گیر می دانسته است. و پرسیدید که از کجا می توان مسلمان بودن مولوی و اعتقاد و عمل او به شرع و ظواهر اسلام را ثابت کرد؟ این چند بیت پراکنده را به عنوان شاهد بر نا درست بودن این فرمایش شما می آورم و نیازی به استدلال بیشتر نمی بینم:

جان شرع و جان تقوی عارفست    معرفت محصول زهد سالفست 
زهد اندر کاشتن کوشیدنست       معرفت آن کشت را روییدنست

شرع چون کیله و ترازو دان یقین       که بدو خصمان رهند از جنگ و کین

شرع بهر دفع شر رایی زند             دیو را در شیشه‌ی حجت کند

چون بکشتی نفس شومت را یقین   پای نه بر بام هفتم آسمان
چون نماز و روزه‌ات مقبول شد          پهلوانی پهلوانی پهلوان

باد خشم و باد شهوت باد آز             برد او را که نبود اهل نماز

ابیات بسیار زیاد دیگری در تاءکیید مولوی بر عمل کردن به احکام ظاهری و پرهیز از حرامات شرعی نیز موجود است.

3- در این که آیا مولوی به تناسخ اعتقاد دارد یا خیر؟ باید گفت که همهء شواهد بر آن است که اینطور نیست. این که او جسم را مرکب روح می داند و آن دو را جدا از یکدگر، به هیچ وجه نشانگر اعتقاد او به تناسخ و یا عدم اعتقاد او به معاد جسمانی نیست! این ابیات به وضوح و با اتکا به آیات قرآن اعتقاد داشتن مولوی به روز رستاخیز و معاد جسمانی را نشان می دهند:

 
در دمی از صور یک بانگ عظیم     پر شود محشر خلایق از رمیم 
ای هلاکت دیدگان از تیغ مرگ       برزنید از خاک سر چون شاخ و برگ

در عدم افشرده بودی پای خویش    که مرا کی بر کند از جای خویش...
آن جلود و آن عظام ریخته              فارسان گشته غبار انگیخته
حمله آرند از عدم سوی وجود          در قیامت هم شکور و هم کنود

که این ابیات اشارهء مستقیم به آیات آخر سورهء یس دارند: ("وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِيَ خَلْقَهُ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ"(یس 78)  "قُلْ يُحْيِيهَا الَّذِي أَنشَأَهَا أَوَّلَ مَرَّةٍ وَهُوَ بِكُلِّ خَلْقٍ عَلِيمٌ"(یس 79) 

فکر نمی کنم نیازی به استدلال بیشتری در این مورد باشد. و یا اینکه یاداور آن شویم که بسیاری از فلاسفهء مسلمان دگر نیز، به ویژه قبل از ملاصدرا، به دوگانگی جسم و روح معتقد بوده اند و استدلالشان را مبنی بر آیات قرآن می پنداشند و این دلیل بر اعتقادشان به تناسخ و غیره نبوده و نیست.


4- نكتهء دگر که به آن اشاره فرمودید در مورد اعتقاد مولوی به وحدت وجود و فنا در ذات حق است که با عقاید توحیدی همخوانی ندارد. در این مورد نیز باید بگویم که چنان چه مولوی بر این عقیده بوده است (از اشعار مولوی کمتر می توان با قاطعیت عقاید او را در مورد چنین مباحث نظری فلسفی استخراج کرد) باز هم استدلالش (چه درست و چه غلط) ریشه در مطالعات قرآنی او دارد و نه در آیین دیگری:

ما ز بالاییم و بالا می رویم         ما ز دریاییم و دریا می رویم                                                       خوانده‌ای انا الیه راجعون       تا بدانی که کجاها می رویم

ابیات زیاد دگری هم از در مثنوی موجود است که به تشبیه ناپذیر بودن ذات خداوند اشاره می کنند و آن را نهی می کنند. به عنوان مثال: 
 
با نماز او بیالودست خون     ذکر تو آلوده‌ی تشبیه و چون

یا

در وجود از سر حق و ذات او     دورتر از فهم و استبصار کو

پس نتیجهء فطعی در این مورد نمی توان گرفت.

در هر حال انتقادات جناب عالی از مولوی نمی تواند فراتر از یک مباحثهء صرفا نظری در چاچوب فلسفهء اسلامی باشد. و همانطور که اثبات کریدم؛ تکفیر او، مخالف خواندن او با احکام شرعی و ظاهری دین، برچسب "تناسخی" بودن و غیزه به او چسباندن، و مخالف خواندن او با ائمه معصومین (بر اساس سنی بودن او) بر هیج پایهء مستندی استوار نیست.

 و این دور از انصاف است که فردی را که به هیچ عنوان ادعای رهبری نکرده است و همواره از فرقه گری و خرافات دوری جسته است را به خاطر اعمال و اعتقادات "پیروان" خیالی او مورد حمله و تخریب قرار دهیم.

جناب اوسعی جای آن دارد که از تلاشهای شما برای ایجاد چنین بحثهایی قدر دانی کنم. نقد عاری از تعصب و پیشداوری همیشه مفید و سازنده است و خود من شخصا از مطالب شما استفاده های بسیار برده ام. منتظر نظراتتان هستم.

برزخ

ساعت ۶ صبح است. آسمان نیمه روشن، نیمه تاریک است. یک ساعتی می شود که بیدار شده ام. بعد از مدتها دلم می خواهد بنویسم. اما نمی دانم برای که بنویسم و  از چه بگویم. صادق هدایت برای سایهء خودش می نویسد، و از تاریکی و مرگ سخن می گوید. مولوی برای شمس می نویسد و از نور و جاودانگی می سراید. من اما، نه هدایتم که سایه ای چنان عظیم داشته باشد که او را مخاطب خویش کند، نه جلال الدین رومیم که تابش شمسش سایه ای برایش برجای نگذاشته باشد که او را پایبند زمین کند. من همچون آسمان قبل از سپیده دم، در برزخی آرام میان خاک و کهکشان، میان روح و استخوان، میان درد و درمان، معلقم.

ساعت ۶:۱۵ است. آسمان دارد روشن می شود.