خاک حاصلخیز

 

آوازه خوان گذشت ولیکن ترانه اش

گل می کند به دامنهء کوهپایه ها

خورشیدهای شب زده بیدار می شوند

یک روز از کمینگه تاریک سایه ها

سیاوش کسرایی

 

قرنهاست که ترانه اش همواره می پیچد در سراسر ایران زمین، و هر گاه طنینش بی جان می شود کمی، بانگی دوباره آن را زنده می کند، به صد یقین؛ گاه صدای پرتاب پیکانی از کمان آرش است، گه صدای انعکاس چکه چکه های خون در سکوت مرگبار حمام فین، گاه صدای فریاد و انفجار و آتش است از سنگرهای جنوب، گه صدای شکستن جام شراب خیام که ز دست واعظان زمان کوبیده بر زمین...

 اینجا سرزمین خنیاگران است، با سکوت هم ترانه می سازند٬ در کنج خرابات طرحی نو بر جهان میاندازند٬ پای در زنجیر، بذر آزادی می افشانند. دگر امروز کوهپایه ها سراسر پر از بذر است، خاکمان حاصلخیز است و تشنهء باران. دگر از کدامین ابر تیره بیم داریم؟ که همچون گنجی در زمین داریم.

 

 

 

در آن تخت و مُلک از خلل کم بُود/ که تدبیر شاه از شبان کم بُود

گویی همین دیروز بود که رئیس جمهور قبلی را به جرم  پر محتوا سخن گفتن، و در مجامع بین المللی و محافل داخلی "درس فلسفه" دادن، به صلابه می کشیدند و "فریبا" و "فریبکار" اش می خواندند، به دلیل مروت با دوستان و  مدارا  با دشمنان "شاه سلطان حسین" اش می نامیدند و  به خاطر روی خوش نشان دادنش به ایرانیان و جهانیان، به تمسخر "سید خندان" اش لقب می دادند...

و اما امروز که تدبیر شاه از شبان کم است و ندای "گفتوگوی تمدنها" جای خود را به ادعای گردنکشی حاکمان داده  است و فضای عقلانی جای خود را به شور دیررس انقلابی، امروز که صدای  "داردار شیپور و رُپ رُپهء فرست سوزِ طبلِ جنگ" مجالی برای گفتوگوی آرام و متمدنانه از صلح و تفاهم  نمی دهد، چه چیز مانده است جز افسوس و حسرت دیروز؟

  قیمت اهل وفا یار ندانست دریغ

 قدر یاران وفادار ندانست دریغ.   

و اما آن عَلمداران پرچم قهر و انزوا و قلم دارنِ سیاه نما، که دیروز با زاهدانِ ظاهرپرستِ طالبانی و طالبانِ جنگ و تشنج و ویرانی همسنگر شده بودند تا آتش نوپای اصلاحات را از کُندهء کهنه و دیرسوز استبداد خاموش کنند و دل مردم را از آن سرد و مخدوش، آیا می توانند این بار فکری به حال آتش حسرت دل بیمار کنند؟

برای دو قطره نفت !

 
 
دریغ ا‌ست ایران که ویران شود
کنام پلنگان و شیران شود
 
 
 
چند دقیقهء پیش از طرف دوستی از ایران خبر  بسیارنگران کننده ای به من رسید. آن خبر حاکی ازاین است که بنای پر ارزش باستانی چغازنبیل به دلیل عملیات لرزه نگاری که قرار است تا دو سه روز دیگر جهت اکتشاف نفت در آن منطق صورت گیرد، درمعرض ویرانی ست.

هنوزداغ ارگ بم، که بر اثر زمین لرزه ای طبیعی ویران شد، درسینه های عاشقان فرهنگ و تاریخ ایران فروکش نکرده است، که این بار بشر طمع کار خود دست به کار شده است و برای دو قطره نفت می خواهد زمین را به لرزه در آورد و حاضر است تاریخ ملتی را بر خاک بنشاند. و چه دریغ است ایران که ویران شود.

این چه تیغ است که در هر رگ من، زخمی از اوست
گربگویم که تو در خون منی بهتان نیست
 
 
من آنجا بودم در هنگام تولدت، اولین نفس های تو با من آغاز شد. من از نبض سینه ات، از حیاتت، از اسمی که بر تو نهاده اند، به تو نزدیک ترم، مرا صدا بزن. من قوت استخوانهای تو بودم هنگامی که اولین قدمت را بر زمین نهادی و قدمی دیگر پس از آن. من از خاک وطنت، از خاک تنت، به تو نزدیک ترم
من آنجا بودم هنگامی که می گریستی به تنهایی از غم روزگار، وهنگامی که می درخشید شور زندگی در چشمانت از شگفتی های جهان. من از شوریٍِ اشک چشمانت، از شور نهانت، از تنهاییت، به تو نزدیک ترم
 
آن دم که دست دعا به آسمان بلند می کردی و به ستاره ها خیره می شدی من در کف دستان تو بودم. و سرنوشت کهکشانها را بر خطوط کف دستان کوچک تو می نوشتم، مرا بخوان . مرا بنویس به قلمی که اکنون بر دستت گرفته ام و به جوهری که خون من است. من از اندیشهء تو، از ریشهء تو، به تو نزدیک ترم
 
وزین پس با چشمان من به جهان بنگر که چشمان تو بخار گرفته اند. با گوشهای من بشنو آوای هم نوعانت را، که گوشهای تو دیگر از یاوه سرایی های بیهوده لبریز شده اند. با دستهای من نوازش کن که دستهای پینه بستهء تو دیگر تفاوتی میان گل و آهن نمی شناسند. با زبان من بچش طمع زندگی را، که روزگار کام تو را تلخ کرده است و شیرین ترینٍ لحظه ها بر تو نا گوار می نماید. با قلب من دوست بدارکه قلب تو دیگر از تپش های یکنواخت و بی شتاب زنگ زده است. به سوی من پرواز کن، که من از آسمان به تو زدیک ترم .و به سوی من فرار کن که امن ترین گریزگاه تو ام

بعد از انتخابات ریاست جمهوری

دراين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه اى برون آى اى كوكب هدايت


اين روزها آسمان ايران چه تاريك است. گويى ابرهاى سياه در هجومى ناگهان برآن شده اند كه دستان خورشيد را براى هميشه از اين سرزمين كوتاه كنند! و بيچاره مردمانى كه ساده لوحانه به انتظار باران نشسته اند

اين روزها كبوتران صلح و آزادى گيج و مبهوت بر زمين نشسته اند. دوران بازنشستگى زودرسشان را چگونه سر كنند: كوچ به ديارهاى غريب يا اعتصاب در كنج قفس براى مجوز پرواز؟

اين روزها عطر گل ياس چه تلخ است, همچون عكس يادگارى از عشقى شكست خورده روح آدمى را خراش مى دهد و با زنده كردن خاطرات ايام پر شور و اميد بر ناباورى شكست مى افزايد

من اين روزها دربه در به دنبال اميد مي گردم. به دنبال اشعه ى ستاره اى در لا به لاى ابرهاى سياه و يا تك بيتى از ميان شعرهاى كسرايى يا نيما كه نويد استقامت دهد

تابستان سرخپوستی

در آن هنگام که زمستان با آخرین روزهای پائیز چانه می زند و با سوز بادهایش اولین گدایان خیابان را در ملاء عام تازیانه می زند. و در آن زمان که شهر در وحشت حکومت نظامی و گشت بادهایش رفته رفته خالی می شود، و "حجاب سفید" بر سر تمام درختها و گلها اجباری می شود. در آن ایام که رنگ رفته رفته فراموش می شود و شور زندگی با سرما و سکوت هماغوش می شود و چراغ آسمان هر شب کمی زودتر خاموش: فصلی فرا می رسد که آن را درشمال آمریکا "تابستان سرخپوستی" گویند. نه به گرمی تابستان و نه به زیبائی پائیز، اما دلنشین است. چند روزی بیش نیست و گرمی اش شهر زمستان زده را از اسارت یخ آزاد نمی کند. اما آنقدر هست که این مردم سر به زیر دلسرد را فرصتی دهد که سر از گریبان بیرون آورند و ببینند که هراس از زمستان نه از بادها و برفها و سوزهاست که از انجماد خویشتن است. و برای منجمد نشدن راهی جز حرکت نیست

سکوت

 

ساعت سه صبح است. تنها نشسته ام و سکوت اطرافم را پر کرده . جدال جالبیست میان من و سکوت. من می خواهم او را بشکنم و او بر آن است که مرا بشکند. من با صدای تِک تِک تَه خودکار، یا صدای تایپ کردن بر روی کلید های کی برد، یا صدای گنگ نفسهای پی در پی و صدای یکی در میان تپشهای قلبم، نمی گذارم که سکوت بر من چیره شود. و او با سماجتی عجیب و پشتکاری بی نظیر می کوشد تا فاصله های خالی میان صداها را پر کند و حریم سلطه اش را به تدریج گسترش دهد. ما از قدرت غظیم تخربش غافلیم، چرا که سکوت بی صدا می آید. آرام از میان جسم و روح آدمی عبور می کند و جز عدم چیزی را پشت سرش نمی گذارد. "مرگ" با همهء هیبتش بازیچهء دست اوست. در جایی که "مرگ" تنها زورش به "زندگی" می رسد، او با "جاودانگی" دست و پنجه نرم می کند. انسان، فقط از سکوت است و تنها در سکوت است که نیست می شود.


سکوت با "خواب" و "استبداد" نیز همدست است. "سکوت" انسان را به خواب می برد، "خواب" استبداد را بیدار می کند و "استبداد" سکوت را حاکم .پس شکستن سکوت، شکستن استبداد است، شکستن تنهایی و عدم است شکستن فقر است. پس سکوت را باید شکست. اما او با هر صدایی نمی شکند، بانگی می خواهد چنان بلند که تنینش از مرزهای زمان عبور کند و انعکاسش ابدی باشد. چنان فریادی از درد یک انسان تنها بلند نمی شود، بشریت است که باید فریاد بزند

در گذشت دکتر باستان حق

بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم
 
 
از زمانی که یاد دارم او را می شناختم، و پدرم نیز از زمانی که یاد دارد او را می شناخت. من مرگ دو نسل خاطره را باور نمی
کنم. حضورش در عمقی از وجود من ریشه داشت که جزئی از من شده بود، گویی جهانی هرگز بدون او نبوده است .همانند ماه و ستاره و دریا و کوه و آسمان، بودنش از بدیهیات بود و نبودش غیر قابل تصور. من مرگ ماه را باور نمی کنم .جثهء نحیفش حکایت از آن داشت که سالهاست که همچو شمع در خدمت خلق می سوزد و آهی نمی کشد. من مرگ آه را باور نمی کنم. دکتر باستان حق شفابخش بود، مهربانی نگاهش، آوای صدایش، گرمی دستانش، شیرینی لبخندش، بی کرانگی دلش، انسانیتش، فقط و فقط بودنش در این بیمارستان زندگی شفابخش بود. من مرگ درمان را باور نمی کنم. او معلم بود و پژوهشگر، چه بسا جوانانی که در کلاس درس او پزشک شدند و در کنار او انسان .من مرگ استاد را باور نمی کنم. نویدی بود که انسانیت زنده است، که ایثار زنده است، که ایمان زنده است. من مرگ ایثار را باور نمی کنم. خاطره بود، ماه بود، درمان بود، آه بود، استاد بود، ایثار بود. من مرگ آن عزیز را باور نمی کنم

باید زیبا باشد

دو هزار و پنج سال شد که از تولد مسیح می گذرد. چه تولد ساده ای؛ در سکوت یک شب سرد صحرایی، در خلوت و آرامش طویله ای با بوی کاه و خاک نم خورده.زیر نور ضعیف چند عدد شمع که به کمک مهتاب می سوزند. و چه عمر کوتاه و ساده ای. به کوتاهی گذر جوانی. و به سادگی پیام " یکدیگر را دوست داشته باشید". و اما چه مرگ غوغایی! بالای تپه ای بلند، رو به دریا، با دستها و آغوشی ای باز و بدنی نیمه عریان، و تا جی از خار بر سر، و زمزمهء دعائی برای بخشش قاتلانش بر لب.و نفسهایی که جان می بخشیدند به مردگان، جان او را دم به دم خالی می کنند و مرگ را نزدیک . مرگی آرام و با وقار تا سپیده دم با شکوه وعظمتی بی نظیر.رفتن باید اینچنین باشد.به قول چمران "لحظات حساس وداع با زندگی و عالم، لحظات رقص انسان در برابر مرگ باید زیبا باشد"
     

تسونامی

ندانستم که اين دريا چه موج خونفشان دارد

هیچ کس از دریا چنین انتظاری نداشت. از زمین شاید، او گردنکشی هایی می کند: گهگاهی غرش می کند و خرناسه می کشد. گاه از دهانهء کوههای خاکستریش مثل اژدها آتش های سرخ و سیاه پرتاب می کند و گاه از شدت خشم می لرزد و شهرهای کاهگلیِ دو هزار ساله را با مردمانش می بلعد. ولی دریا که حسابش جدا بود. او با رنگ آبی آسمانی و صدای ملایِِمِ رفت و آمدِ موجهایش، نماد امنیت و آرامش بود

روز دانشجو

او را تصور می کنم که بر صندلی عقب ماشينش نشسته، سرش را بر پنجره تکيه داده و در فکری عميق فرو رفته است. صدايی نمی شنود جز صدای گنگ تپشهای نبض شقيقه اش بر روی شيشه. عرق سرد چسبناکی به روی پيشانی اش نشسته است. زبانش خشک و سنگين شده و دهانش نيمه باز مانده است. لبخند همیشگیش در لبان آویزانش محو شده است. بغض دردناکی گلويش را فشار می دهد و او می کوشد تا با نفس های کوتاه و پی در پی آن را به تدريج خالی کند. شانه هایش خسته اند گويی سالهاست که همه سنگینی بار ملتی را بر آنها می کشد. بدنش کوفته و کم جان است، گویی سالهاست که دارد مورد ضرب و شتم دوستان و دشمنان قرار می گیرد و تحمل می کند. امروز او را به لبخند زدن نیز محکوم کرنده اند. او همان مرديست که کلمات "تسامح" و "تساهل" را در لغطنامهء سياسی کشورش اضافه کرده و هشت سال تمام در عمل آنان را به نمایش گذاشته است. اما او ساعتی پیش در دانشگاه، میان دانشجویان، همان قشر ممتاز جامعه، همان پیشروان راه آزادی، شاید برای اولین بار، به حقيقت تلخی پی برده است: فهمیده است که دو کلمهء "تسامح" و "تساهل" در لغطنامهء قطور فرهنگ سياسی ايران بسيار گم و ناچيزند. درهر صفحهء آن. بخصوص در صفحهء "ت"، صفحه ای که کلمهء "تاريخ" در آن است و کلمات ديگرش "تاج" و "تيمور" و "تازيانه" و"تير باران" و"توبه نامه" و "توطئه" و"توهين" و "تهمت" است