تابستان سرخپوستی
در آن هنگام که زمستان با آخرین روزهای پائیز چانه می زند و با سوز بادهایش اولین گدایان خیابان را در ملاء عام تازیانه می زند. و در آن زمان که شهر در وحشت حکومت نظامی و گشت بادهایش رفته رفته خالی می شود، و "حجاب سفید" بر سر تمام درختها و گلها اجباری می شود. در آن ایام که رنگ رفته رفته فراموش می شود و شور زندگی با سرما و سکوت هماغوش می شود و چراغ آسمان هر شب کمی زودتر خاموش: فصلی فرا می رسد که آن را درشمال آمریکا "تابستان سرخپوستی" گویند. نه به گرمی تابستان و نه به زیبائی پائیز، اما دلنشین است. چند روزی بیش نیست و گرمی اش شهر زمستان زده را از اسارت یخ آزاد نمی کند. اما آنقدر هست که این مردم سر به زیر دلسرد را فرصتی دهد که سر از گریبان بیرون آورند و ببینند که هراس از زمستان نه از بادها و برفها و سوزهاست که از انجماد خویشتن است. و برای منجمد نشدن راهی جز حرکت نیست
+ نوشته شده در سه شنبه سوم آبان ۱۳۸۴ ساعت 23:28 توسط علی نصری
|